نوشته شكوفه خالصي زاده دبير ادبیات - تهران –منطقه 2



سال هاست كه با نوشته ها و خاطرات و سبك روان و شيرين معلم بزرگ (( دكتر محمد بهمن بيگي )) بنيان گذار اموزش و پرورش عشايري  اشنا هستم . اثارش را خوانده بودم . بخاراي من ايل من . اگر قره قاچ نبود . به اجاقت قسم و.....

در روز هاي اغازين خدمتم كه در يكي از روستاهاي شهرستان پارس اباد در استان اردبيل بود  هر وقت سختي هاي كار بر من فشار مي اورد به يادش مي افتادم و تسلي مي يافتم . به سختي هايي كه در راه اموختن كشيده بود  و عشقي كه در اين راه احاطه اش كرده بود و  با وجود همه ي كمبود ها و موانع سر راه  ثابت و استوار   به رسالت پيامبر گونه اش عمل  كرده بود.

هميشه وقتي اثار اين استاد بي بديل را مي خواندم  از نثر زيبايش لذت مي بردم سير نمي شدم دوباره مي خواندم .  يادم هست در كلاس درس هم بچه ها از اين درس بسيار لذت مي بردند سراسر گوش مي شدند و مي خواستند كه دوباره بخوانيم دوباره مي خوانديم و تا ساعت ها وحتي روز ها در شيريني ان خاطرات سير مي كرديم .

اما به راستي اين زيبايي قلم  صراحت بيان نغزي و شيوايي از كجاست  اين نثر تحت تاثير چيست كه اينگونه به دل مي نشيند .

به قول خود استاد كه نثرش را متاثر از مجله سخن و مقدمه هاي دكتر پرويز ناتل خانلري  دكتر ندوشن و............مي داند بنده سرچشمه اين شيريني  رواني و جذابيت را در كتاب ((به اجاقت قسم )) يافتم .

در اين كتاب استاد سي سال خاطرات اموزشي خود را كه با رنج و سختي و مشقت همراه بوده به زيبايي بيان مي كند  مرارت هايي كه مي كشد   ملامت هايي كه مي شنود  كسي نيست كه  تشويقش كند و اميدش دهد  تنها چشم هاي منتظر و اميدوار بچه هاي  ايل هست  كه او را وا مي دارد با دست هاي تهي و پاهاي لرزان اما استوار به راهي قدم بگذارد كه پر است از سنگلاخ  هر سنگي بر مي دارد سنگي ديگر سد راهش مي شود و به قول خود ((با پاي مسكين و بدن ناتوان چنان سر بالايي در شت و نا همواري مي پيمايد و از راهي دراز و پر سنگلاخ عبور مي كند))

 او به جاي تفنگ عشايري قلم و كتاب را بر مي گزيند . ايل به يكي چون او  احتياج دارد  بچه هاي ايل به ايثار و فداكاري چون اويي محتاجند  يكي كه پشت ميز نشيني  و قضاوت و  صدارت و انواع منصب هاي رنگين شهر را رها كند  و به داد انها بشتابد بچه هاي ايل حق دارند به فرداي روشن بينديشند اما جهل و بي سوادي شايد فردا را هم  از انها بگيرد  اما يكي هست يكي به فكر انهاست  او نمي تواند از كنار فرداي تاريك انها  بي خيال عبور كند . هوش و ذكاوت اين بچه ها ارامش و قرار از او گرفته  او كه خود اموخته و لذت علم را چشيده دوست دارد  همه ي بچه هاي عشاير اين لذت را احساس كنند  او دوست دارد زيبايي هاي اين دنيا را از دريچه ي دانش به انها  نشان دهد چون خود به اين زيبايي رسيده است .

 

او مي خواهد به رسالتش عمل كند به هر قيمتي كه باشد . ياد دهد بياموزد در هر كجا كه باشد كوه  جنگل   بيابان  ييلاق  قشلاق .

او فقط به اموختن فكر مي كند نه به حقوق و اضافه كاريش  نه به مرخصي و تعطيلاتش  زمان نمي شناسد  ساعت نميداند  اغاز كلاس درسش طلوع و پايانش غروب خورشيد است.

                                             ....................

من بدون شك و ترديد تمام زيبايي هاي نثر اين بزرگوار را در همت تلاش و بي  قراريش در  اموختن الفباي  فارسي يافتم   .

به راستي  قلمی که از چنین روح بزرگ و خستگی ناپذیری الهام می گیرد  نباید قلم نغز شیوا و رسا و تاثیر گذاری باشد؟

                                    ..........................................

در پايان به روح بزرگ و بلند اين معلم وارسته درود مي فرستم ودر مقابل تمام معلمان دوران  تحصيلم  و همه معلمان نازنين كشورم  سر تعظيم  فرود مي اورم.