سايه در اواخر هيجده سالگي دورۀ دبيرستان را به پايان نرسانيده، رهسپار تهران مي­شود. در تهران در مدرسۀ "تمدن" نام­نويسي مي­كند امّا چندي نمي­گذرد كه درس و مدرسه را رها مي­كند.

     شور شعر و شاعري همچنان در درون او غوغا مي­كند و درين ميان آشنايي و دوستي با شاعراني چون "حميدي شيرازي"، "فريدون تولَّلي" (1325) و "سيّد محمّدحسين شهريار" (1327) و اندكي بعد با "نيما يوشيج" (1330) چشم­انداز تازه­اي به روي دفتر زندگي وي مي­گشايد و تأثير به­سزايي بر شيوۀ شاعري­اش برجاي مي­نهد. در همين سال­هاست كه با شاعران جوان هم­نسل خويش در تهران آشنا مي­شود. از جمله: "نادر نادرپور، "سياوش كسرايي"، "احمد شاملو"، "فريدون مشيري"، "فروغ فرخزاد"، "سهراب سپهري" و "مهدي اخوان ثالث".

     فعّاليّت­هاي ابتهاج كمتر وجه سياسي و اجتماعي مي­يابد و بيشتر جنبۀ ادبي- فرهنگي دارد .شاعر كه هم شعر نو مي­سرايد و هم در عرصۀ غزل قلم­فرسايي مي­كند، شهرتي دوجانبه در پهن­گاه شعر و ادب مي­يابد.

     انتشار مجموعۀ "سراب" در سال 1330 نخستين تجربۀ ارزشمند شاعر در زمينۀ شعر نو مي­باشد، هرچند قالب اشعار همان چهارپاره است. سايه درين دفتر درصدد است عشق فردي را كنار نهد و به جاي آن به درد هم­نوع خويش بينديشد. با انتشار مجموعۀ "شبگير" در سال 1332 به آنچه مي­گويد جامۀ عمل مي­پوشاند. از همين سال است كه به فكر انتشار برگزيدۀ آثار سنّت­گرايانه­اش با عنوان "سياه­مشق" مي­افتد و تا سال­ 1371 به ترتيب سياه­مشق 1، 2، 3و4 را منتشر مي­كند.

     در سال 1334مجموعه­اي به نام "زمين" منتشر كرد. سير شعرهاي اجتماعي شاعر درين دفتر تكامل مي­يابد. سايه پس از انتشار اين مجموعه تا ده سال دفتري منتشر نمي­كند. سال­هاي 32(كودتاي 28 مرداد) و 33، سال­هاي اندوه و يأس براي سايه است. سال­هاي زنداني شدن برخي از دوستان اهل قلم و هنرمند وي از جمله "اخوان"، "كسرايي" و "ثمين باغچه­بان". درين ميان رفتن "مرتضي كيوان" يكي از قلم­زنان فرهنگي و ادبي آن دوره نيز موجي از تأثّر و اندوه را برانگيخت. سايه سال­ها بعد دفتر "يادگار خون سرو" خويش را به كيوان هديه كرد.

     در سال 1337 با همسرش خانم "آلما مايكيال" ازدواج مي­نمايد. مدّتي سرپرستي واحد موسيقي راديو و مديريت برنامه­هاي گل­هاي تازه و گلچين هفته را بر عهده دارد. امّا طولي نمي­كشد كه وي و همكارانش در گروه "شيدا" و "عارف" در اعتراض به واقعۀ هفده شهريور در ميدان ژاله، از كار در راديو استعفا مي­دهند. ابتهاج در كنار اين فعّاليت­ها گروه موسيقي چاووش را كه متشكّل از بهترين موسيقي­دانان از جمله محمدرضا لطفي، شجريان و... مي­باشد تشكيل مي­دهد.

     دو دفتر ديگر شعرش "تا صبح شب يلدا" و "يادگار خون سرو" كه حاصل آرزوها و اميدهاي شاعر در سال­هاي منتهي به انقلاب است در سال 1360 منتشر مي­شود.

     سال­هاي 1364 تا 1376 فصل ديگري از زندگي سايه است. سايه اين فصل را در هم­نفسي با "حافظ" مي­گذراند. و حاصل اين هم­نفسي تهيه و تنظيم متن منقّح و آراسته­اي از ديوان لسان­الغيب مي­باشد كه آن را به همسرش پيشكش مي­كند. در سال 1369 نيز دوست و انديشمند هم­عصر او دكتر محمدرضا شفيعي كدكني گزيده اشعاري از سايه تحت عنوان "آينه در آينه" منتشر مي­سازد كه تاكنون از چاپ سيزدهم نيز گذشته است.

     انتشارات سخن نيز در سال 1378 منتخبي از هفت دفتر: سراب، شبگير، زمين، چند برگ از يلدا، يادگارِ خون سرو، سياه­مشق و راهي و آهي تحت عنوان راهي و آهي منتشر مي­سازد كه هم­اكنون به چاپ سوم رسيده است.

     مجموعه شعر «تاسيان» كه  در اوزان نيمايي و قالب غير سنّتي است، منتخب ديگري است از اشعار سايه است كه در فاصلۀ سال­هاي 1325 تا 1380 سروده است. گرد آمدن اكثر آثار نيمايي­اش در كنار هم به خواننده مجالي مي­دهد كه شاعر را در هيئتي ديگر مطالعه كند.

     تاسيان در لغت گيلكي به معناي خلأ و درد و رنج حاصل از هجران و دوري ناگهاني است. و با كلمه­هايي چون تاسه (اندوه، ملال)، تاسه­گير (موجب اضطراب و اندوه)، تاسيدن (تيره شدن، سياه شدن) هم­ريشه مي­باشد. نشر كارنامه اين كتاب را در سال 1385 منتشر كرده است.

     و امّا امواج زندگي، سايه را ناگزير از مسافرت به اروپا و اقامت در شهر كُلن آلمان مي­كند و اكنون كه 81 سال از زندگي را پشت سر گذاشته است هر از چندگاهي براي شركت در كنسرت­هاي موسيقي و برخي فعّاليت­هاي فرهنگي- اجتماعي به ايران سفر مي­كند.

   اوضاع سياسي، اجتماعي و ادبي معاصر ( عصر رضا­خان و پسرش)

 

     از آن­جا كه موضوع اين مقاله يكي از پنج عنصر مهمّ دروني شعر يعني صور خيال در تاسیان مجموعه اشعار­ ارزشمند ابتهاج مي­باشد، بررسي سير تحوّل اين پديده در شعر معاصر در دو مقطع زماني حكومت رضا خان و پسرش محمدرضا ضرورت مي­يابد. لذا ضمن شرح مختصري از اوضاع سياسي، اجتماعي، و ادبي اين دوران مباحثي در نظام ايماژي شعر معاصر مطرح مي­گردد.

     با نگاهي به اشعار برخي شاعران طراز اوّل دوران معاصر همچون «نيما» به عنوان پدر شعر نو فارسي، «شهريار»، «تولّلي»، «مهدي شيرازي»، «ابتهاج» و... مي­توان دريافت كه شيوة تصويرگري شاعران معاصر با شيوة قدما تفاوت اساسي دارد. انقلاب ادبي نيما، اساس تصويرگري را از حوزة علم بيان خارج كرد و شگردهايي را به كار گرفت كه در قالب علم بيان كلاسيك نمي­گنجيد. مسلّماً اين تغيير و تحوّل به دنبال برخي تحوّلات فكري، فرهنگي، سياسي و اجتماعي مجال بروز يافته است. كه اينك در بطن موضوع اصلي اين نوشته به شرح اجمالي تحوّلات جامعة آن زمان پرداخته مي­شود.

     موضوع از اين قرار است كه با اينكه اصلي­ترين برنامة حكومت رضا­شاه ايجاد ايراني نو بر اساس مدرنيسم، آن هم به تقليد از غرب بود امّا نوع حكومتش سنّتي بود نه مدرن. حكومت عصر رضا­خاني سنّتي و استبدادي بود. امّا روند بخش­هاي مادي زندگي به طرف مدرنيسم و زندگي شهري پيش مي-رفت. اين تناقضي بود كه در سر تا سر اين عصر ديده مي­شد. در چنين شرايطي كه فضاي استبدادي حاكم به هيچ سازي اجازة نواختن نمي­دهد، شعر و شاعري سانسور شد. تمام روزنامه­ها، مجلّات و كتاب­ها مستقيماً زير نظر پليس اداره مي­شد و تنها وقتي از صافي سانسور­ها عبور مي­كرد و مطابق خواست و سليقة حكومت بود اجازة چاپ مي­يافت. اين خفقان و استبداد باعث شد كه بسياري از شاعران راهي جز سكوت و تحمّل را برنگزينند و اگر هم انتقادي بود در قالب هزار مجاز و استعاره بيان مي­شد. از طرفي باعث شد شاعران و اديبان به سمت پژوهش­هاي ادبي سوق پيدا كنند و روي به تصحيح ديوان­ها و موضوعات كاملاً علمي همچون سبك­شناسي و تاريخ ادبيات آورند. از طرفي ديگر تجدّد گرايي مسئله­اي بود كه رضا­شاه سعي كرد تا آن را در همة سطوح زندگي مردم جاري كند و ايران را به سبك غرب در آورد. آموزش و پرورش، صنعت، حمل و نقل، ارتباطات، ارتش و ... شكل سنّتي خود را از دست دادند و زندگي شهري به سبك غربي در ايران رواج يافت.

     جاذبه­هاي زندگي شهري و رفاه نسبي كه حكومت براي شهرنشينان ايجاد كرده بود ذهن­ها را مشغول خود كرده بود. به گونه­اي كه اگر كسي مي­خواست اعتراضي كند، كمتر گوش شنوايي پيدا مي­شد. در اين شرايط نه تنها شعر انتقادي - انقلابي از آن نوعي كه درعصر مشروطه وجود داشت، كاهش يافت بلكه وقتي اين جلوه­ها در كنار آن استبداد قرار گرفت، شاعران را به طرف سرودن اشعار خنثي، مثلاً ستايشي يا غير انتقادي و رمانتيك و يا تفنّن­هاي ادبي هدايت كرد. در عصر رضا­خان اشعار سنِّتي با مباني زيبايي­شناسي كلاسيك بود. در حالي كه جامعه به طرف زندگي مدرن پيش مي­رفت. يعني شعر به طرف سنّت حركت مي­كرد و جامعه به طرف مدرنيسم. بدين ترتيب در اين دوره شعر مدرن رشد چنداني نكرد و اگر هم كرد در هيئتي ناموزون بود و بيشتر رويكردي به گذشته داشت و در دام تكرار و تقليد افتاد.

     در حوزة فرهنگي - عقيدتي نيز سياست رضا­خان اين بود كه ميان ملّيت و دينداري تناقض ايجاد كند و به علاوه ملّيت را بيشتر از ديانت بها بدهند. به اين ترتيب در دورة رضا­خان، كمترين ادبيّات ديني خلق شده است.

     تغيير و تحوّلاتي كه در حوزة دين و اجتماع و سياست در اين دوره ايجاد شد شعر را به سمت و سوي شعر تمثيلي، سمبليك و رمزي سوق داد. و گرايش به تصويرگري سمبليك و نمادينه كردن اجزاي تصاوير در ميان شاعران شدّت گرفت. در اين جا يادآوري مي­كنم مباحثي كه در سطور بالا شرح داده شد راجع به وضعيت كلّي شعر معاصر در دوران رضا­خان بود و اينك در ادامة بحث وارد مقطع زماني مي­شويم كه هوشنگ ابتهاج نيز در آن مقطع نمايان مي­شود. يعني سلطنت محمد رضا شاه.

     پس از سقوط رضا­خان و ورود نيروهاي ارتش انگليس و شوروي، افسران و سربازان پادگان­ها را ترك كردند. ايلات و عشاير كه در سال­هاي استبداد رضا­خاني كينة زيادي از حكومت به دل گرفته بودند سر به شورش نهادند و بي­امني حاكم شد. سياستمداراني كه به دخمه­هاي تنهايي و سكوت تبعيد شده بودند از خلوت اجباري خود بيرون آمدند. رهبران مذهبي كه سياست­هاي ضدّ ديني رژيم آنان را در كتابخانة حوزه­ها زنداني كرده بود به عرصه بازگشتند. روشنفكران پاي به ميدان نهادند. دوران سكوت جاي خود را به فرياد نمايندگان پرشور و روزنامه­نگاران سر­زنده داد. شاه جوان نيز سعي كرد خود را شخصيّتي دموكراتيك و مخالف سياست­هاي استبدادي پدر نشان دهد. به همين خاطر آزادي­هاي زيادي ايجاد كرد. حزب توده اجازة فعّاليت يافت و تعداد نشريات و مجلّات وابسته به آنان افزايش يافت. و قدرت از شيوة متمركز در­آمد و بين پنج قطب چرخيد: دربار و شاه، مجلس، كابينه، سفارتخانه­هاي خارجي و احزاب مردمي. بدين ترتيب بر­عكس دورة رضا­خان كه شاه بر ساختار اجتماعي مسلّط بود در اين دوره، ساختار اجتماعي تبديل شد به صحنة كشمكش­هاي شديد ميان پنج قطب فوق­الذكر. امّا علي­رغم اين اوضاع نامناسب مشروطه­خواهي پايدار ماند. فرهنگ سياسي كشور بارور شد. مجلّات و نشريات فراواني چاپ و منتشر شد كه آگاهي­هاي سياسي و اجتماعي مردم را به شدّت افزايش داد. و آزادي بيان تا حدّي وجود داشت. امّا متأسّفانه اين شرايط دوام چنداني نيافت و از نيمة دوم دورة مذكور به تدرج در اركان نظم اجتماعي، خلل وارد آمد و توازن قواي پنج­گانه ذكر شده به هم خورد. و شاه به تدريج به سمت همان استبداد پدر امّا در شكل و فرمي جديد و مدرن كشيده شد تا سرانجام كودتاي 28 مرداد پيش آمد. بنابراين در اواخر اين دوره همه چيز دگرگون مي­شود و خفقان دوباره حاكم مي­شود.

     در عرصة فرهنگي نيز چند ويژگي بارز به چشم مي­آيد كه هر كدام تأثير خاص خود را بر شعر نهاد. بارزترين ويژگي اين دوره تنوّع باورهاي عقيدتي - فرهنگي موجود در اجتماع مي­باشد و اين درست نقطة مقابل فرهنگ عمومي عصر رضا­خان بود كه فضاي جامعه را تك­صدايي كرده بود. در دورة محمدرضا­شاه انديشه­هاي حزب توده عمده­ترين گرايش فرهنگي عصر بود. البتّه باورهاي ديني هم به تدريج جايگاه خود را مي­يافت و بارزترين جلوة آن ظهور جمعيّت فداييان اسلام بود امّا نقش سرنوشت­سازي در عرصة فرهنگ و عقيدة اجتماعي نداشت. طبيعي است كه شرايط فرهنگي بيشتر بر محتواي شعر اثرگذار باشد تا ظاهر شعر و اين چنين هم شد. در اين عرصه به دليل گسترش مجلّات و نشريات و كتاب­ها آگاهي ادبي، اجتماعي و سياسي شاعران افزايش يافت و ما در اين دوره با شاعراني رو به رو هستيم كه جهان­بيني عميقي دارند. شرايط فوق تأثير چشم­گيري در محتواي اشعار اين دوره پديد آورد.

     به طور كلّي در اين دوره دو جريان شعري وجود داشت: ا- جريان شعر سنّتي كه «بهار» در صدر آن مي­درخشيد و با «خانلري» به اوج رسيد. 2- جريان نيمه سنّتي و نيمايي يعني شعري كه از لحاظ كاربرد عناصر شعري به خصوص فرم بيروني از اصول سنّتي فاصله گرفته ولي به مباني شعر آزاد (نيمايي) نرسيده است. «فريدون تولّلي»، «مهدي شيرازي» و بالاخره شاعر مورد نظر ما «هوشنگ ابتهاج» از جمله شاعراني هستند كه در اين حوزه قرار مي­گيرند.

     از نظر صور خيال در جريان شعري اوّل، نوآوري چنداني مشاهده نمي­شود و شاعران حرفشان را با همان شيوة تصويرهاي كلاسيك مي­زنند. آنان تغيير جدّي در بنياد تصويرگري شعر كلاسيك به وجود نمي­آورند و نو­آوري آن­ها سطحي است.

     امّا در جريان شعري دوم، ايماژها و صور خيال تحوّل بسيار خوبي يافته است. به عنوان مثال دنياي خيالي و شاعرانه كه در شعرهاي «تولّلي»، «نادرپور»، «حميدي» و «ابتهاج» به تصوير كشيده شده، ضمن نمادين بودن آن بسيار دل­انگيز و حاصل نگاه نو به طبيعت است. شعر نيمه سنّتي بيشترين نوآوري را در حوزة خيال داشته و از اين رو در شعر معاصر جايگاه خاص دارد. تصاويري كه از طبيعت در صورت­هاي خيال اين جريان خلق شده، بس بديع و دل­انگيز است. در يك نگاه كلّي محيط تصويري اشعار، يا طبيعت است؛ مانند اشعار «تولّلي»، «نادرپور» و «ابتهاج» و يا شهري است؛ مانند اشعار «رحماني» و «شيباني» و اين تجربه­ها اساس تصويرگري شاعران دورة بعد را تشكيل داد كه پرداختن به آن در اين مجال نمي­گنجد. لذا خوانندگان علاقه­مند جهت مطالعه و كسب آگاهي­هاي بيشتر مي­توانند مآخذ اين پژوهش مراجعه نمايند.

 

صور خیال در تاسیان

          در شعر هر زباني، جوهر شعر توجّه و رويكرد جدّي به صور خيال است. در واقع «شعر يعني چيزي بگويي و چيز ديگري اراده كني.[1]» در اين ميان مسئلۀ مهم اين است كه شاعر صور خيال خود را از چه منابعي انتخاب مي­كند. آيا منبع و مأخذ وي تجربه­ها و كشفيّات و دريافت­هاي خويش است يا تجارب و دريافت­هاي ديگر شاعران. نكتۀ ديگر اين­كه آيا اين تجارب براي خواننده نيز ملموس است و ايجاد هم­حسّي مي­كند يا در چهار­ديواري تنگ خلوت شاعر، غبار فراموشي بر آن مي­نشيند.

     صورت­هاي خيال كه امروزه به آنها تصوير يا ايماژ گفته مي­شود شاعر را ياري مي­كند تا امكان انتقال عواطف خود را به مخاطبين از طريق زبان فراهم سازد.

          به طور كلّي تصوير­پردازي تازه و نو، مستلزم ذهنيت و انديشۀ جديد مي­باشد و اين ذهنيت نو و زاويۀ ديد تازه زماني حاصل مي­شود كه شاعر با زمان بلكه گامي جلوتر از زمان خويش حركت كند و با پديده­ها و مضامين زمان خود درگير باشد و به تعبيري ديگر فرزند زمان خويشتن باشد. زيرا اين پديده­ها و مضامين جديد سبب شكوفايي انديشه­ها و تصاوير بكر و تازه مي­گردد. قطعاً يكي از دلايل توجّه بيش از پيش شاعران معاصر به تصاوير و صور خيال، پيدايش مسائل و پديده­هاي تازه در اجتماع آنهاست. لذا در ميان شاعران برجسته و طراز اوّل دنياي معاصر، كمتر شاعري را مي­توان دید كه در دايرۀ تكرار افتاده باشد و سخنش حلاوت و تازگي نداشته باشد. و حال شاعراني كه در اين حوزه خوش مي­درخشند مطمئنّاً دست­آوردها و سروده­هايشان هم­حس و هم­سو با مخاطب است چرا كه اينان درد اجتماع خويش را لمس كرده و سخنانشان در واقع واگويه­هاي دل مردم زمانۀ خويش مي­باشد. اين است كه اشعارشان زبان به زبان مي­گردد و بر حافظه­ها نقش مي­بندد و مهر ماندگاري مي­خورد.

          در ميان شاعران مذكور، نام و آوازۀ هوشنگ ابتهاج كه موضوع مورد پژوهش اين مقاله قرار گرفته مثال­زدني است. اشعار امير هوشنگ ابتهاج كه روايت­گر آنچه بر او و نسل او رفته است سرشار از عاطفه است. عنصر عاطفه در شعر وي صرفاً شخصي نيست و قابليت اطلاق بر كلّ عاطفۀ بشري را دارد. بر فرض مثال آن زمان كه معشوق را توصيف مي­كند به معشوق خاص اشاره ندارد بلكه اشارات وي شمول و كلّيت دارد. حتّي به مسائل شخصي زندگي خويش كمتر اشاره مي­كند و اگر هم گوشۀ چشمي نشان مي­دهد از ياد رفيقان و هم­پروازان غافل نمي­ماند. درد او درد هم­نوع است. درد بشر است. اميدها و آرزوهاي او نيز چنين­اند.

 

آه، بشتاب كه هم­پروازان

نگرانِ غمِ هم­پروازند.

                                                                                               (تاسيان، 1385، 178)

 

          در كنار عنصر عاطفه كه جذّابيت­ها و ارزش­هاي شعر سايه را دو چندان نموده است، و نيز عامل زبان كه اغلب ساده و صريح مي­باشد و اركان و اجزاي جملات در اغلب موارد در جايگاه خود قرار دارند و الفاظ غالباً تحت تأثير فارسي معيار هستند و كمتر بوي كهنگي مي­دهند؛ شاعر سعي دارد كه از به كار بردن لغات و تركيبات عاميانه اجتناب كند و به نكات بلاغي حاصل از كلمات و تركيبات توجّه خاص داشته باشد و اين روند گاهي به واژه­آفريني و خلق تركيبات تازه ختم مي­شود:

 

 وز نگاهي خسته و پژمرده، چون مهتابِ پاييزِ ملال­انگيز

مي­گذارم بر مزار آرزو­هايم گلي ويران

يادگارِ آن اميد گم­شده، آن عشقِ يادآويز!

                                                 (تاسيان، 1385، 60)                                                     

                                                                                               

"چهره­پرداز سحَر مرده­ست!

چشمۀ خورشيد افسرده­ست!"

                                                                                                                     (تاسيان، 1385، 75)                                                                              

فرزند بدسگالي اگر چون حراميان

بر حرمتِ تو تاخت

هرگز تهي نشد دلت از مهرِ مادري

با جمله ناسپاسيِ فرزندِ بي­شناخت.

                                                                                                                   (تاسيان، 1385، 113)                                                                                               

شادي آرميده گام سپهر

خندۀ نوشكفتۀ خورشيد

مهرگان را درود مي­گويند

(تاسيان، 1385، 72)                                                                            

 

فروغِ صبحِ دروغين فريب مي­دهدت

خروس تجربه داند كه وقتِ خواندن نيست.

    (تاسيان، 1385، 125)                                                                     

                                                                                                          

          عناصر طبيعت نيز در شعر ابتهاج از مهم­ترين دست­مايه­هاي تصوير­آفريني وي به شمار مي­رود. و اين مسئله با توجّه به اين كه زادگاه وي خطّۀ سرسبز گيلان است چندان شگفت نمي­نمايد. فراواني بسامد واژگاني چون چشمه، آب، درخت، گل، چمن، ماهتاب، خورشيد و ... تركيباتي همچون چشمۀ نور، سينۀ افسردۀ آب، تابش گرم، چشمۀ آرزو، شكوفۀ سيراب، كلاغان خسته­بال، رنگ شفق، چشم افق، دامان چاك گُل و ...بيانگر حدّت و شدّت تأثيري است كه اين شاعر گران­مايه از طبيعت در ساخت تصاوير شعري خويش داراست. و اين چنين است كه تصاوير، انتزاعي و جامد نيستند و از ذوق و طبع بلند شاعر برخاسته و لاجرم بر دل نشسته است. البتّه لازم به ذكر است كه با وجود اينكه سايه از طبيعت پيرامون خود براي سرودن الهام مي­گيرد چندان در آن غرق نمي­شود و در اعماق آن فرو نمي­رود. در واقع با طبيعت هم­كلام نمي­شود امّا رايحۀ خوش طبيعت را داراست.

          هنر بزرگ سايه در اين است كه با كمك عاطفه و ذوق سرشاري كه دارد توانسته است در كالبد تصاوير گذشته روحي تازه بدمد. به بياني ديگر صور خيال در اشعار وي خيمه زده است و در اغلب موارد خوش نشسته است و به دل مي­نشيند و در اين مقوله تا آن­جا پيش رفته است كه در گزينش عناوين اشعارش نيز از توجّه به آن چشم نپوشيده است. عناويني چون گورِ شب، مرگِ روز، آوازِ نگاه، اي فردا، دخترِ خورشيد، گريۀ سيب، آهِ آيينه و... .

          آنچه در اين پژوهش حاصل شده است بيانگر اين است كه در ميان صور خيال، استعاره نسبت به ساير صور مركز توجّه شاعر بوده است و در ميان انواع آن، استعارۀ مكنيه حائز اهمّيّت است. ابتهاج با اشيا صحبت مي­كند. شعر او خيال­انگيز است و اين تخيل اغلب به روش جاندارانگاري يا گفتگو با عناصر طبيعت، اشيا و حتي مفاهيم جلوه­گر مي­شود. اشعار و نمونه­هاي زيادي را مي­توان يافت كه سايه در آن مخاطبي خيالي دارد. نمونه­هاي اين گفتگوهاي خيالي را در شعرهاي آزادي، مرثيۀ جنگل، زمين،  زندگي و ارغوان مي­توان ديد. اين رويكرد جاندار انگارانه به پديده­هاي اطراف، شعر او را به كلامي كاملاً مخيّل تبديل مي­كند و ما را با انبوهي از استعارات مكنيه رو به رو مي­سازد. سايه مفاهيم مورد نظر خود را در عناصر طبيعت مثل باد، طوفان، جنگل، غبار، گل، باغ، دشت و ... مي­جويد و اغلب استعاراتش بر پايۀ تشبيهاتي شكل مي­گيرد كه مشبّهٌ­به(مستعارٌمنه) آن­ها يكي از اين عناصر است.

     بسياري از الفاظ مستعار مثل باد و طوفان و فانوس و ابر و ... در جريان شعرها مفاهيمي نمادين پيدا كرده­اند و گويا شاعر با تكرار پيوستۀ آن­ها در صددِ القاي پيامي خاص به مخاطب است؛ پيامي كه خواننده را به وراي معاني اين الفاظ و مفاهيمشان مي­برد و مثلاً از تكرار مدام واژۀ «ابر» ما به ياد غم­هاي ديرينۀ شاعر مي­افتيم يا وقتي بارها و بارها به كلمۀ «دشت» با لفظ تأكيد «اين» بر مي­خوريم پي مي­بريم كه او از دشت ديگري صحبت مي­كند كه همه آن را مي­شناسيم يا درباره­اش شنيده­ايم.

          بدين ترتيب بيراه نيست اگر بگوييم زبانِ سايه زباني استعاري­ست و عبارات و جملات فراواني را مي­توان يافت كه هيچ كدام از واژه­ها در معناي اصلي خود به كار نرفته­اند و وي با تركيبي از تصريح و كنايه به تصويرسازي پرداخته است:

به سوي من آيد نگاهي ز دور

نگاهي كه با چشم من آشناست

(تاسيان، 1385،20)                                                                                                 

وز چنگ باد و بوسۀ پروانگان مست

دامان كوه بود چو گيسو به پيچ و تاب

(تاسيان، 1385، 43)                                                                                                 

 

تازه بند آمده باران و نسيمي نمناك

مي­تراود ز دلِ سرد شبانگاه خموش

(تاسيان، 1385، 57)                                                                                                 

 

شب آمد و چيره شد سياهي .

اي شب تو ز جانِ من چه خواهي

(تاسيان، 1385،13)                                                                                              

 

فروغ ِواپسين ِخندۀ خورشيد

شد خاموش

(تاسيان، 1385،85)                                                                                             

مي­تپد چون چشمۀ سيماب

چشم ِهر اختر

(تاسيان، 1385 ،88)                                                                                           

 

   و اینک نموداری از بسامد انواع استعاره در مجموع شعر زیبا و ارزشمند هوشنگ ابتهاج،تاسیان، تهیه گردیده که در ذیل آورده می­شود:

 

 

 

 

           پس از استعاره، تشبيه بيشترين رويكرد و اقبال را از جانب شاعر داشته است. تشبيهات از نظر حسّي و عقلي بودن طرفين اغلب حسّي به حسّي و عقلي به حسّي است. بنابراين مشبّهٌ­به بيشتر حسّي و كمتر عقلي است. همچنين مشبّهٌ­به اغلب برگرفته از واژگان و تركيبات مربوط به طبيعت مي­باشد. مثل، نسيم، آفتاب، ماه یا مهتاب، چمن، شكوفۀ سيراب، برگ گل، ماه، چشۀ جوشان، باغ، شبنم، شهاب، شعله، سيل، نيلوفر، طوفان، اشك، بهار، دريا و ساقه...

 

مانده در بسترم و هر نفس از تيشۀ فكر

مي­زنم بر سرِ خود تا بكَنم ريشۀ خويش!

                                                                                                                  (تاسيان، 18،1385)                                                                                                

نگاهي سبكبال­تر از نسيم

روان­بخش و جان­پرور و دل­فروز

(تاسيان، 1385، 20)

غم­زده چون ماهتاب آخر پاييز

دوخته بر روي من نگاه غم­انگيز                                                       (تاسيان، 1385، 24)

 

رخسار ماه بين كه چه زيبا و روشن است.

پاكيزه­رو چو مريمِ پاكيزه­دامن است.   

                                                                                                                  (تاسيان، 1385، 29)                                                                                                  

اين مطرب از كجاست؟... كه از نغمه­هاي او

بر خانۀ خراب دلم سيل درد ريخت     

                                                                                                                   (تاسيان، 1385،32)

آن­جا كه مي­شكفت گلِ زردِ آفتاب

بر روي آبگينۀ درياچۀ كبود

                                                                                                                   (تاسيان، 1385،43)

 

چون صفاي آسمان در صبح نمناك بهار 

مي­تراود از نگاهت گريۀ پنهان دوش                                                

  (تاسيان، 1385، 52)

     تشبيه به اعتبار مفرد، مقيّد و مركّب بودن طرفين اغلب مفرد به مفرد است:

شب ز طرب مي­شكفت چون گل رؤيا (رؤيا: مشبّه مفرد، گل: مشبّهٌ­به مفرد)

(تاسيان، 1385، 22)

عكس رخ مه در آبگينۀ دريا (دريا: مشبّه مفرد، آبگينه: مشبّهٌ­به مفرد)

چون رخ ساقي كه واژگون شده در جام.

(تاسيان، 1385، 23)

 

وز پرتو شراب شفق بر جبين روز (شفق: مشبّه مفرد، شراب: مشبّهٌ­به مفرد)

گل مي­نمود مستي خندانِ آتشين.

                                                                                                                   (تاسيان، 1385، 43)

     وجه شبه از نظر مفرد و متعدّد و مركّب بودن، غالباً مفرد و از نوع تحقيقي است و كمتر متعدّد و تخييلي و به ندرت مركّب است:

 

آنچه من دارم ازو، هست خيالي كه ز دور

چهره برتافته در آينۀ خاطر من (چهره برتافتن: وجه شبه مفرد تحقيقي)

(تاسيان، 1385، 18)

آه از خويش تهي مي­شوم آرام آرام

مي­گريزد نفس خسته­ام از سينه چو آه (گريختن: وجه شبه مفرد تحقيقي)

(تاسيان، 1385، 19)

بر مي­جهد ز چشمۀ جوشانِ مغزِ من

هر دم خيالِ دوست. (جوشان بودن: وجه شبه مفرد تحقيقي)

 (تاسيان، 1385، 31)

                                                                                   

 

     به لحاظ ساختمان بيشترين تشبيهاتي كه در تاسيان به چشم مي­خورد تشبيه مفصّل است؛ يعني تشبيهي كه وجه شبه ذكر مي­شود:

 

رخسار ماه بين كه چه زيبا و روشن است

پاكيزه­رو چو مريم پاكيزه­دامن است.

(تاسيان، 1385، 29)

چون خزان­آرا گل مهتاب، رؤيارنگ و مست

مي­شكوفد در نگاهت راز عشقي ناشكيب

(تاسيان، 1385، 52)

شب گران­بار و تيره چون كابوس

                                                                                                                    (تاسيان، 1385، 86)

وين كوير خشك

 بارور خواهد شد از گل­هاي نفرين

                                                                                                (تاسيان، 1385،90)

 

     به لحاظ شكل تشبيه مفروق؛ يعني تشبيهي كه چند مشبّه و مشبّهٌ­به دارد و هر مشبّه با مشبّهٌ­به خود همراه است بالاترين بسامد را دارد و تشبيه تسويه و تمثيل بسامدي ندارد:

 

در پرنيان نازك مهتاب مي­شكفت

نيلوفر شب از دل استخر شامگاه

(تاسيان، 1385، 43)

 

شمعِ افسردۀ ماه از پسِ آن ابرِ سياه

گاه مي­خندد و مي­تابد از اندوهي سرد

خنده­اي غم­زده چون خندۀ درد

تابشي خسته و بي­رنگ وتباه

چون نگاهي كه درآن موج زند سايۀ مرگ. 

             (تاسيان،1385،57)

به دياري كه فرومي­شكنند

شب­چراغي چو تو گيتي­افروز

وز سپهرِ وطنش مي­رانند

اختري چون تو پيام­آور روز.

                                                                                                                  (تاسيان، 1385،80)

         بعد از تشبيه، مبحث كنايه مورد توجّه ابتهاج است. در قسمت كنايه به اعتبار دلالت مكنيٌ­به بر مكنيٌ­عنه آنچه توجّه شاعر را به خود جلب نموده است كنايه در فعل يا مصدر است و در بخش كنايه به اعتبار وسايط، بيشترين رويكرد شاعر به مبحث ايما مي­باشد:

 

اي ماه متاب بر من امشب

آتش به دلم ميفكن امشب

(آتش به دل كسي افكندن: او را به رنج و مصيبت گرفتار كردن، آزرده­خاطر كردن او)

(تاسيان، 1385، 14)

باز ز گلبانگِ تو سر مي­كشد (سر كشيدن: باليدن، روييدن)

شعلۀ اين آرزوي آتشين.

                                                                                                                  (تاسيان، 1385، 46)

 

امّا در اين زمانه كه درمانده هر كسي (درماندن: ناتوان شدن)

از بهر نان شب

ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست

                                               (تاسيان، 1385، 99)

          و آخرين مبحث بياني، كه شاعر بدان اقبال نموده است مجاز مفرد مرسل- منهاي مجاز به علاقۀ شباهت كه در بخش استعاره بدان پرداخته شد- مي­باشد . در ميان علاقه­هاي مجاز بيشترين بسامد را به ترتيب علاقۀ ملزوميت و لازميت و محلّيت به خود اختصاص داده است. و برخي علاقه­ها مانند علاقۀ ذكر مظروف و ارادۀ ظرف، ذكر حال و ارادۀ محل و ذكر عام و ارادۀ خاص در اشعار ابتهاج بسامدي ندارد.

 آن­جا كه مي­غنود چمنزار سبزپوش

در بستر شكوفۀ زرّين آفتاب (آفتاب: خورشيد)                                 

      (تاسيان، 1385، 43)

مي­چكد اشك نگاهم تلخ (تلخ: ناگوار، دردآور)

(تاسيان، 1385، 59)



* کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و دبیر رسمی آموزش و پرورش شهر تهران.

1. صور خيال در شعر فارسي، محمدرضا شفيعي كدكني،